نکته های آموزنده و شیرین زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :علی ملائکه
نویسندگان

تا به وصف حمزه بگشایم زبان

                                                می سزد گردد سراپایم زبان


تا به وصف حمزه بگشایم زبان

می سزد گردد سراپایم زبان

حمزه یعنی شیر شیران اُحد

خشم فریاد دلیران اُحد

حمزه یعنی یک جهان صدق و صفا

حمزه یعنی جان نثار مصطفی

این شنیدم هند از خشم و غضب

کرد وحشی را به نزد خود طلب

گفت در این جنگ باشد کام من

تشنۀ خون یکی از این سه تن

یا محمّد (ص) را به تیغ خشم زن

یا علی یا حمزه را از پا فکن

دید آن ناپاک در حین قتال

قتل احمد یا علی باشد محال

تاخت هر سو در صف میدان جنگ

کرد قصد جان حمزه بی درنگ

حمله کرد از راه نامردی ز پشت

شیر شیران را به ضرب نیزه کشت

آن خروشان شیر ختم المرسلین

پیکرش چون کوه شد نقش زمین

هند با خشم و غضب سویش شتافت

پهلویش را از دم خنجر شکافت

بینی و انگشت هایش را برید

از تهیگاهش جگر بیرون کشید

بسکه ز آن مظلوم در دل کینه داشت

آن جگر را در دهان خود گذاشت

خواست تا دندان فشارد بی درنگ

آن جگر در کام او گردید سنگ

نور مهر و نار سفّا کان کجا

خون پاک و کام ناپاکان کجا

همچو خون پاک حمزه بر زمین

ریخت اشک از چشمِ ختم المرسلین

من ندانم داغ آن آزاد مرد

با دل پیغمبر اکرم چه کرد

می سزد تا خون فشانم از بصر

داغ دو سردار دارم بر جگر

آتش سوز درونم بر ملاست

گه نگاهم بر اُحد گه کربلاست

دیده ام پرپر دو باغ یاس را

جسم حمزه، پیکر عبّاس را

داشت در دل داغشان را فاطمه

گه به صحرای اُحد، گه علقمه

سنگ و کوه و دشت و صحرا گریه کرد

بر مزار هر دو، زهرا گریه کرد

داغ او بر قلب پیغمبر نشست

مرگ این پشت برادر را شکست

او شدی مُثله رخ نورانیش

این یکی شد فرق تا پیشانیش

او ز پهلویش روان شد خونِ دل

این فرات از کام عطشانش خجل

او عبا پوشید بر رویش رسول

این کنارش مادری کرده بتول

حمزه، بوی کربلا احساس کن

گریه بر مظلومی عبّاس کن

او که تنها با عدو پیکار کرد

دست و چشم و سر، نثار یار کرد

او که از ضرب عمود آهنین

گشت سرو قامتش نقش زمین

این شنیدم حضرت ختمی مآب

بر شهیدان یک به یک می داد آب

تا رهد عبّاس از رنج و تعب

جام آبی داد بر آن تشنه لب

آن سرا پا مظهر صدق و صفا

تشنه لب جان داد نزد مصطفی

لب نزد بر آب و کامش تشنه بود

بر لب دریا امامش تشنه بود

بحر را چون شعله ای در کام دید

عکس اصغر را میان جام دید

تا که باران ز آسمان آید فرود

بر لب عبّاس از «میثم» درود

******************************

ای گرامی عمو ای یار پیمبر پدرم

نگهی بر من و خون دل و اشک بصرم


چون پدر رفت عمو جای پدر را گیرد

تو بجای پدرم بین که چه آمد بسرم


تو کمان بر سر بوجهل ستمکار زدی

تو به کف تیغ گرفتی بدفاع پدرم


تو اگر زنده بدی خصم کجا جرأت داشت

که ز سیلی کند آزرده رخ چون قمرم


از مدینه به احد اینهمه راه آمده‌ام

تا ببینی که شده خم بجوانی کمرم


آمدم با تو بگویم که علی مظلوم است

بین شده خانه نشین شوهر خونین جگرم


آمدم با تو بگویم که مرا سخت زدند

گشت ای جان عمو مرگ عیان در نظرم


آمدم با تو بگویم بدنم گشته کبود

آمدم با تو بگویم که چه شد با پسرم


ننهادند نشان بر روی بازو تنها

هست بر سینة مجروح نشانی دگرم


روز و شب با دل شکسته خدا را خواندم

که کند با پدر و با پسرم، همسفرم


هرکس از بهر پدر هدیه برد من باید

قامت خم شده و صورت نیلی ببرم


«میثمم» فاطمه، نظمم همه جا را سوزد

اگر از لطف زنی بر دل خونین شررم

***************************

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مُثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکّه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیده ی ترم باشد؟

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت:

کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت:

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست، عبا نیست، بوریا هم نیست؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد؟

*******************************


حمزه که جان عالم و آدم فدای او

لب باز می کنم که بگویم رثای او

مردی که در شجاعت و هیبت نمونه بود

در غیرت و شکوه و شهامت نمونه بود

شیر خدا و شیر نبی فارس العرب

در انتهای جاده ی مردانگی، ادب

هم یکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشنای بی کسی اهل دردها

هنگام رزم و حادثه مردی دلیر بود

خورشید آسمانی و روشن ضمیر بود

شب های مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش 

او صاحب تمام صفات حمیده بود

دل را به نور حضرت حق پروریده بود

الگوی اهل سرّ و یقین بود طاعتش

یعنی زبانزد همه می شد عبادتش

در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهای خسته امیدی دوباره بود

*

بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ریخت

از آسمان و خاک زمین خون تازه ریخت

حمزه در آن میانه که گرم قتال شد

کم کم برای حمله ی‌ دشمن مجال شد

آنقدر روبهان به شکارش کمین زدند

تا نیزه ای به سینه ی آن نازنین زدند

حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشید چشمهای رئوفش به خون نشست

لبریز زخم بود و جراحت دل نبی

از دست رفته بود همه حاصل نبی

میدان خروش ناله ی‌ واویلتا گرفت

عالم برای غربت حمزه عزا گرفت

جانم فدای پیکر پاک و مطهرش

جانم فدای زخم فراوان پیکرش

اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغی عظیم بر دل عالم نشانده بود

خواهر کنار جسم برادر رسید و بعد

آهی ز داغ لاله ی پرپر کشید و بعد

پیمانه های صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

آری دلم گرفته ز اندوه دیگری

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهری

زینب غروب واقعه را غرق خون که دید

از خیمه تا حوالی گودال می دوید

ناگاه دید در دل گودال قتلگاه

درخون تپیده پیکر سردار بی سپاه

پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدینه که یا أیها الرسول

این کشته ی‌ فتاده به هامون حسین توست

این صید دست و پا زده در خون حسین توست


*********************************


 

حمزه،‏ اى میر و علمدار اُحد

سید و سالار و سردار اُحد

اى یگانه پشتوانه مصطفى

وى بلا گردان جان مصطفى

اى مدار غیرت و مردانگى

جان نثار حکمت و فرزانگى

اى صداى تو به خاطر ماندنى

وى ثناى تو به دوران خواندنى

اى حماسه ساز میدان نبرد

در دفاع دین و عترت پایمرد

بازوانت حامى اسلام بود

هر زمان آماده ی اقدام بود

تا تو در خون تنت غلطان شدى

میهمان حضرت جانان شدى

حمله‏ هاى رعد آسایت چه شد؟

آن رساى قد و بالایت چه شد؟

نعره ی اللَّه اکبر هاى تو

لرزه مى‏افکند بر اعداى تو

اى کمانت در کمین انتقام

وى که تیغت بود بیرون از نیام

جاى تو خالى پس از مرگ من است

در کمین دین احمد دشمن است

گر تو بودى کِى على تنها شدى؟

کِى انیس فاطمه غم ها شدى؟

گر تو بودى دست کین سیلى نداشت

باغ عصمت یک گل نیلى نداشت

حال روى خاک گلگون خفته‏اى

پیش رویم غرق در خون خفته‏اى

سخت باشد در کنار مقتلت

شرحه شرحه صورت و زخمى دلت

بس که دارى زخم بر پیکر وفور

خواهرت را منع کردم از حضور

تا نبیند خواهرت در قتلگاه

غرق خون نعش تو را اى بی گناه

آه از احوال زینب دخترم

از براى داغ هایش مضطرم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 30 مرداد 1392





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات