نکته های آموزنده و شیرین زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :علی ملائکه
نویسندگان
دامان تو از کف ندهم، گر چه دو صد بار 
گیرد ز بدن جان مرا دشمن جانی
 

حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبیب آل طاهایم

محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم

نه تنها لاله‌گون کردم ز خون خود محاسن را

کمر بستم که از خون شست‌وشو گردد سراپایم

حبیبم من حبیبم من که از محبوب خـود باشد

هـزاران زخـم تیـر و نیـزه و خنجـر تمنـایم

حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ می‌خندم

که می‌غلتم به خون خـویش، پیش چشم مولایم

حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا

دعایـم کـرده تـا صـورت ز خون سر بیارایم

حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق

نباشـد لحظــه‌ای از آتـش سوزنـده پروایـم

حبیبم من حبیبم من غلام یـوسف زهرا

کـه آقایی بـه خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم

حبیبم من کـه مولایـم برایـم نامـه بنـوشته

که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاری‌اش آیم

حبیبم من حبیبم من که گیرم دست «میثم» را

به این اشعار جان‌سوزش شفیعش نزد زهرایم

َََََََََََََََََََََََََََََََ

ای سراپا روح ایمان یا حبیب  بن مظاهر 
جان نثار کوی جانان یا حبیب بن مظاهر 
پیر اما شیرِ غران یا حبیب بن مظاهر 
بحر اما بحر عطشان یا حبیب بن مظاهر 
خون خون حی سبحان یا حبیب بن مظاهر 
بسته با محبوب پیمان یا حبیب بن مظاهر 

یا حبیبی دست حق یارت که خود یار حسینی 
غرق انوار ولایت، محو دیدار حسینی 
جان گرفتی بر سر دست و خریدار حسینی 
تا ابد آزاد مردی و گرفتار حسینی 
در خزان هم لالة خندان گلزار حسینی 
ای لبت بر مرگ خندان یا حبیب بن مظاهر 

تو سراپا عاشق، اما عاشق تیر بلایی 
مست صهبای ولایت، تشنة جام ولایی 
هم اسد در بیشة دین، هم نهنگ بحر لایی 
تو حبیبی، تو حبیبی، تو حبیب کربلایی 
هر که هستی مرد میدان نبرد ابتلایی 
در کفت سر، بر لبت جان یا حبیب بن مظاهر 

ای سلامت را رسانده از دل بشکسته زینب 
تیغ بر کف، اشک بر رخ، شور در سر، ذکر بر لب 
آسمان معرفت را چهره ات تابنده کوکب 
در مقام قرب چون ماه بنی هاشم مقرب 
از زبان یوسف زهرا  شنیدم این که هر شب 
کرده ای یک ختم قرآن یا حبیب بن مظاهر 

گرد غربت در وطن بنشست چندی بر عذارت 
بال میزد مرغ دل از کوفه گرد کوی یارت 
عشق ثارالله می برد از دل و از جان قرارت 
کوفه بود و سینة سوزان و چشم اشکبارت 
نامة فرزند زهرا شد مدال افتخارت 
واشدی چون گل به بستان یا حبیب بن مظاهر 

نامة دلدار را خواندی به عالم ناز کردی 
چون ملک از فرش بر عرش خدا پر باز کردی 
سیر معراج هوالموجود را آغاز کردی 
نیمه شب از کوفه تا کرببلا پرواز کردی 
در کمال عشق و ایثار و وفا اعجاز کردی 
گوی بردی از شهیدان یا حبیب بن مظاهر 

چشم ثارالله تا افتاد بر ماه جمالت 
دید سر تا پا همه ایثار و عشق و شور و حالت 
بیش تر در سن پیری از جوان شوق وصالت 
بخت گفتا ای ملک وامانده در سیر کمالت 
هجر پایان یافت وصل یوسف زهرا حلالت 
داده جان و گشته جانان یا حبیب بن مظاهر 

تو نماز وصل را پیش از نماز ظهر خواندی 
تیر دشمن را به جای دیده بر قلبت نشاندی 
خون خود را در قدوم یوسف زهرا فشاندی 
از خودی ها پا کشیدی تا خدا خود را رساندی 
از ازل با یار بودی، تا ابد با یار ماندی 
ای به راه یار قربان یا حبیب بن مظاهر 

سوخت ثارالله با یاد تو قلب داغدارش 
گوییا جان داد عباس عزیزش در کنارش 
اوفتاد از مرگ تو بر چهره نقش انکسارش 
گرد غربت ناگهان بنشست بر ماه عذارش 
اشک تنهایی روان شد از دو چشم اشکبارش 
گه به صورت، گه به دامان یا حبیب بن مظاهر 

ای محبت سجده آورده به زخم پیکر تو 
ای گرفته آبرو تا حشر، خون از منظر تو 
بوسة آیات قرآن بر لب جان پرور تو 
تیغ در دست عدو خجلت کشید از حنجر تو 
با که گویم قاتل سنگین دل بد اختر تو 
با سرت می داد جولان یا حبیب بن مظاهر 

ای شهادت از جوانی برده تا پیری شکیبت 
ای وصال دوست در میدان جانبازی نصیبت 
تو حبیبی آن که مادر خوانده از اول حبیبت 
تیغ: مرحم، زخم: دارو، مرگ: درمان، غم طبیبت 
یا حبیبی! خیز و یاری کن به مولای غریبت 
داد او از خصم بستان یا حبیب بن مظاهر 

تو حبیب جان و پیشانی محبوبت شکسته 
یاور عشقی که یارت در یم خون دیده بسته 
شانه اش از تیغِ بران سینه اش از نیزه خسته 
عضو عضو پیکرش چون برگ گل از هم گسسته 
در عزای آن خدایی کشتی در خون نشسته 
اشک "میثم" کرده طوفان یا حبیب بن مظاهر 

َََََََََََََََََََََََََََََََََ

نـام مـرا حبیب نهاده است مادرم 
پرورده بـا محبت آل پیمبرم 
بی‌دوست بر نیاورم از سینه یک نفس 
گـردد هزار بـار گر از تن جدا سرم 
در آستان خویش غبارم کن ای حسین
بنشان به روی خاک، قدم‌های اکبرم 
بـا زخم سینه، ناز شهادت کشیده‌ام 
شاید که وقت مرگ بگیری تو در برم 
مقتل بهشت و زخم بدن، بوستانِ گل 
حوریه مرگ و خون گلو آب کوثرم 
بـا آنکه پیرمردم و سنم بــود فزون 
انگار کــن فـداییِ ششماهه اصغـرم 
مثل دو چوب خشک مجسم بوَد مدام 
لب‌های خشک کـودک تـو در برابرم 
مـن زنـده باشم و پسر فاطمه غریب 
ای کـاش از نخست نـمی زاد مــادرم 
بـر سنگ قبـر مـن بنویسید دوستان 
مـن جـان‌نثـار یوسف زهرای اطهرم 
«میثم» تو یاد می‌کنی از من به نظم خویش 
مـن نیـز دستگیر تـو در روز محشرم

ََََََََََََََََََََََََََ

باز سینای دلم را طورهاست

 

باز درنای وجودم شورهاست


کیست کاین سان در تکلّم با من است

با من است این یار پنهان با من است


شعله بر می‌خیزد از آوای من

کیست کامشب می‌دمد درنای من


سینه‌ام سوز درون دارد همی

دیده‌ام باران خون دارد همی


چند نوشانی دوایم ای طبیب

درد من باشد غم عشق حبیب


گر شکافی قلب مجذوب مرا

ننگری جز عشق محبوب مرا


بوده هر شب ورد و ذکرم با حبیب

یا حبیبی یا حبیبی یا حبیب


سینة من عاشق تیر بلاست

پیر عشق من حبیب کربلاست


آن جوانمردی که آمد پیر عشق

عاشـق امّا عاشق شمشیر عشق


تشنه امّا از همه سیراب تر

پیر امّا از جوان شاداب تر


آنچنان گردیده محو روی دوست

که دگر آنی نمی‌گنجد به پوست


ساخته از آتش و خون سازو برگ

جنگ را کرده بهانه بهر مرگ


خیمه بیرون از جهان تن زده

خویشتن را بر صف دشمن زده


از برونش جلوه گر نور حسین

در درونش مــوج زن شـور حـسین


پیش تیر و نیزه و شمشیر و سـنگ

بر لب آوای رجـر یا نـای جــنگ


کای گـروه از مــحبت بــی‌نصیب

من حبیبم مــن حبیبم من حبیب


خشم حق گـریده ظـاهر، بنگرید

جنگ فـرزند مــظاهـر، بــنگریـد


هان مخوانیدم نــزار و پــیرمـرد

شیر مردم شــیر مــردم شیرمرد


جذبة یار اســت در نــیروی مـن

قدرت عـشق اسـت در بـازوی من


گر هوای زنــده بــودن داشــتن

زنده یـک تــن از شــما نــگذاشت


عهد مـادر قــرب جــانان خواستن

بود از اوّل رخ بــخـون آراســتــن


تیـغ را دیــدن ســپر انــداخــتن

دوش تن را بــار ســرانــداخــتن


سنگـهاتـان لــؤلــؤ لالای مــن

تیغ‌هاتان نــرگس شــهلای من


کیست تا در جـام چشمم خون کند

کیست تـا رویم ز خون گلگون کند


تیر کو تـا بـر بَصَر بــگذارمـش

نیزه کــو تــا بــر جگر بسپارمش


مرهم من نیست غیر از زخم دوست

ز آنکه تـیغش از محبّت‌های اوست


من حبیبم مـرگ محبوب من است

زخم روی زخــم مـطلوب من است


آنکه سوزاند مـرا حاصـل کجاست؟

ناز قـاتل مـی‌کشم قـاتل کـجاست؟


هر چه آیـد زخـم بــر انـدام مــن

مرگ شیرین تـر شـود در کام مـن


او شهادت را بــه اســتقـبال رفت

تا که در امـواج خـود از حـال رفـت


آنقدر خون ریخت از آن جان پاک

تا که سَـرو قـامتش شـد نقش خاک


کرد از خون آنـچنان رُخ را خـضاب

که بود گـلگون اِلـی یَومِ الــحساب


بیکس و مظلوم و تـنها و غــریب

شد حبیبــی کـشته در راه حــبیب


تا اَبَد از خلق و خــلّاق وَدود

بر حسین و بــر حـبیــب او درود


هدیه بر محبوب شد جان حبیب
جان «میثم» بـاد قـربان حـبیب

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

مشتاق تو بودم، چه به پیری، چه جوانی 
این روی به خون شسته و این قدّ کمانی 
زخم تن و خون سر و پیشانی مجروح 
هستند به میدان وصالم سه نشانی 
بگشوده دهان، زخم تنم، تا که بگوید 
عشق است، فقط عشق حقیقی، نه زبانی 
دامان تو از کف ندهم، گر چه دو صد بار 
گیرد ز بدن جان مرا دشمن جانی 
در کوفه که پیغام تو را دیدم و خواندم 
تا کرب و بلا داشته‌ام، اشکْفشانی 
صد شکر، که شد سرخ ز خون موی سفیدم 
امروز حبیبت کند احساس جوانی 
والله بهار است، بهار است، بهار است 
باغی که شود در ره محبوب، خزانی 
در هر نگهم کرب و بلا بود، مجسّم 
هر چند برون آمدم از کوفه نهانی 
سوگند به خون من و خون شهدایت 
فانی نشود هر که شود بهر تو فانی 
«میثم» همه جا پر شده از شور حسینی 
این شور، جهانی است، جهانی است، جهانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 آبان 1392





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات