نکته های آموزنده و شیرین زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :علی ملائکه
نویسندگان

چون در روز سوم محرم هم از حر میخوانند و هم ازبیبی دوعالم حضرت رقیه سلام الله

لذا اشعار این دو بزرگوار را با هم تقدیم میکنم  التماس  دعا دارم

نا پاك قطره ام كه پی آب كُر روم

                                                شرمنده از گناه به دنبال حُر روم

آموختم ز حُر به دربار اهل بیت

                                             با دست خالی آیم و با دست پُر روم

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

                      هربار به دیدنِ عمویش میرفت

                                                   عباس به احترام او پا میشد

                     صد حیف نشد بماند و رشد كند

                                                  میماند اگر زینب كبری میشد

حق خواسته که دست عطا داشته باشی

بالا بنشینی و گدا داشته باشی

والله که حق است که در جمع بزرگان

بالای سر عمّه تو جا داشته باشی

رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم

ای کاش برایم تو غذا داشته باشی

تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی

باید حرمی نزد خدا داشته باشی

از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید

مخصوص خودت صحن و سرا داشته باشی

صد مریم و حوا به درت سجده نمایند

گر قصد کنی که خاک پا داشته باشی

گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی

محتاج نباشی که عصا داشته باشی

تو فاتح شامی سزد آن کس که مقامت

فرمانده ی کل قوا داشته باشی

بد نیست که در اریکه سلطنت خود

تو چند غلام رو سیه داشته باشی

پیغمبر عشاق حسینی و عجب نیست

صد تازه مسلمان همه جا داشته باشی

ای کاش که در رهگذر عرش؛ توقف...

....در بین حسینیه ما داشته باشی

ََََََََََََََََََََََ

جسم کوچک

مرادشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

ماه وستاره

توئی ماه من ومن چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر برگوش پاره

طاقت

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دوچشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را

َََََََََََََََََََََََََ

نه ، که گفته که تو جا در دل دنیا داری

تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری

شور ذکر تو که شیرین شده از این جهت است

که به نامت نمک حضرت زهرا داری

هر کسی لایق آن نیست شود سینه زنت

این هم از گوشه ی چشمیست که بر ما داری

دل ارباب سر ذوق می آید وقتی

جا در آغوش علی اکبر لیلا داری

شام تسخیر سپاه اسرا شد زیرا

تو به دوشت علم زینب کبری داری

رُك و رو راست حسودیم می آید وقتی

كه عمویی چو علمدار حرم را داری

ََََََََََََََََََََََََ

اگركه دردیتیمی به زیربالش بود

به جزخدا چه كس آگاه ازملالش بود

به قامتش كه نظركرد آسمان می دید

كه مه نشانه ای ازقامت هلالش بود

درانعكاس همین آینه هویداگشت

شكوه وشوكت وقدری كه درجلالش بود

شكست هیبت كاخ ستمگران ازاو

پیام آورخون شداگرسه سالش بود

قسم به چهره خورشید خون گرفته عشق

شب زیارتی اوشب وصالش بود

كنارحنجرخورشید سربریده خویش

دوچشم اشك فشان چشمه زلالش بود

به فكررفتن ارآن دیارغربت بود

شبانه ازپدرخودهمین سؤالش بود

رخی كبود به روی كبود باب گذاشت

كه روی فاطمه درمنظرخیالش بود

نفس نفس زدو یكباره ازنفس افتاد

به قدردادن جان فرصت ومجالش بود

نوشته اند«وفائی» به مصحف ایثار

شهادتش اثروجلوه كمالش بود

 

تو طبیبی و به هر درد دوایی داری

مرتضی زاده ای و دست شفایی داری

به خداوند قسم فاطمه در فاطمه ای

چه وقاری چه جلالی چه حیایی داری

هر کسی هست کسی بندگی ات را کرده

هرکجا ملک خدا هست گدایی داری

نام تو معجزه ی حضرت عیسی دارد

مثل بابا دم انگشت نمایی داری

چشم ها خیره شد از گریه ی طوفانی تو

مثل زینب ، دل از ترس رهایی داری

آن قدر ناله زدی تا پدر آمد با سر

همه دیدند به ویرانه خدایی داری

 

طعنه زد چشم پر از آب تو بر آب فرات

پدر از گریه ی تو گشت قتیل العبرات

 

حضرت فاطمه ی دوم این ایل و تبار

مانده ام من تو کجا چادر پر گرد و غبار

عاشقی را تو فقط یاد به مجنون دادی

یک شبه پیر شدی پای غم دوری یار

وای من پیر ترین کودک تاریخ تویی

بر یتیمی نشده هیچ کس این قدر دچار

دم افطار به یاد شکم خالی تو

می شود هر رمضان چشم همه ابر بهار

دست سنگین همه شهر به جانت افتاد

تا که آب آور لبهای تو شد نیزه سوار

دلم از بی کسیت آب شده ای بانو

در دلِ بَرّ و بیابان به تو دادند مزار

 

هر کجا حرف تو شد سوخت تمام جگرم

اسوه ی کودک بحرین فدای تو سرم

ََََََََََََََََََََََ

رایَت نصر خدا به دوش ابالفضل

ناله ی تو معنی خروش ابالفضل

خنده ی مستانه ات سروش ابالفضل

صرف دلِ تو توان و توش ابالفضل

قهقه ات تا رسد به گوش ابالفضل

میرود از سر تمام هوش ابالفضل

 

طیِّ چهل منزل است رأس بریده

بر لبِ خشكیده ات خنده ندیده

 

ای شده از كودكی امیر و علمدار

ناله ی تو ذوالفقار حیدر كرار

ای ز فراق ِ رخ ِ پدر شده بیمار

حاجت خود را سحر گرفته ز دلدار

قلب مرا هم بگیر و خوب نگهدار

روز قیامت به دست فاطمه بسپار

 

هست عجین با ولایتِ تو سرشتم

روز قیامت تویی تویی تو بهشتم

 

ای همه لیلایی یان ز عشق تو مجنون

ای به سلوكِ شهید سِیر تو قانون

نهضت كرب و بلا به اشك تو مدیون

نَه نشیندم ز بارگاه تو ، ممنون

تا كه بشوید سرشك آن رخ ِ پرخون

دست خدا شد از آستین تو بیرون

 

شام غمت با حضور دوست سحر شد

نیمه ی جانِ تو رونمای پدر شد

َََََََََََََََََََََََ


تا خدا سایه گستر دنیاست

سایه ی تو همیشه برسر ماست

تو عنایت شدی اگر بر خاک

از عنایات عالم بالاست

چشمه ای از کرامتت خورشید

قطره ای ازمحبتت دریاست

مادر تو طلیعه ی نور است

پدر تو امام عاشوراست

همه ی عشق ِحضرت ارباب

از لبانت شنیدن باباست

 

روز اول تورا خدای حسین

آفریده فقط برای حسین

 

پلکهایت اگر شده سنگین

خوش بخواب ای حقیقت شیرین

چشم خود را ببند و در رویا

خواب مادربزرگِ خویش ببین

بین رویا به روی زانویِ

جدّ والا مقام خود بنشین

بی تو شیرین زبانِ شهر دمشق

بی نمک هست سفره ی رنگین

بی تو در سفره ازگلوی عمو

نرود هیچ آب خوش پایین

من دعا میکنم بیا امشب

این دعای مرا بگو آمین

 

ای خدا جان دختر جانان

فرج صاحب الزمان برسان

 

ای همه عشق حضرت باری

شب ز نیمه گذشته بیداری

کاروان میرود بخواب آرام

که در آغوش ِعمه جا داری

تاکه دوش عموست لازم نیست

بر زمین پای خویش بگذاری

ترس دارم خدای نا کرده

به گل پای تو رود خاری

یاکه آیینه ی رخ زهرا

به تو سنگی رساند آزاری

 

تو کجا درخرابه خانه کجا؟

توکجا ضرب تازیانه کجا؟

ََََََََََََََََََََ

حیات میچكد از گوشه ی نگاهِ ترش

نجات ، خانه نموده كنار بال و پرش

شكوفه نیست حریفِ لطیفِ دستانش

فرشته های الهی مقیم پشت درش

سه ساله است و به قدر هزار سال بلند

ببین چها كه نكرده به عمر مختصرش

تمام شام ز اشك رقیه درهم ریخت

عجب ز قدرت فریادهای پر شررش

نگاه بی رمقش در میان تاریكی

فتاد تا به جمال مقدس پدرش

 

گرفت بوسه ز بابا قرار از كف داد

كنار رأس بریده نفس زد و افتاد

َََََََََََََََََََََََ

                  حرّ آزاده

گرچه من شرمنده هستم یا حسین
می شود گیری تو دستم یا حسین
چون که بستم راه هستم پست پست
روز اول کاش دستم می شکست
پیش بحر عفو تو جرمم کم است
گر خطایی کرد حر هم آدم است

ای سراپا آبرو خاکم به سر
پیش زهرا آبرویم را مبر
من سیاهم خالی از نور آمدم
حتم دارم جانب طور آمدم
شیشه هستم لیک باید دُرّ شوم
مثل اسمم دوست دارم حُر شوم

آمدم سویت ولی غرق گناه
توبه از من،بخشش از تو پادشاه
مهربانا یک گنهکار آمده
بنده ی بد سوی درگاه آمده
کودکانت را حسین ترسانده ام
در درون خیمه ها لرزانده ام

خجلت از روی تو آبم می کند
کودکت دشمن خطابم می کند
آمدم سویت ولی پست و ذلول
توبه من می شود آیا قبول..؟
روی سویش کرد شاه عالمین
گفت با حر اینچنین مولا حسین

با سپاهت راه کج کردی به من
نیستی بد گرچه بد کردی به من
تو نبودی رنج پر غم داشتم
در سپاهم حر تو را کم داشتم
چون که بر گشتی سویم جان منی
بعد از این دیگر تو مهمان منی
غم مخور دیگر تو ای شیر نبرد
آفرین بر مادرت کی زاده مرد

حالیا که آمدی نیک آمدی
خوب پشت پا بر این دنیا زدی
گر درون سینه ات غوغا شده
دستگیرت مادرم زهرا شده
نیستی در بین ما دیگر غریب
دوست می دارم تو را مثل حبیب

ََََََََََََََََََََََََََََ

یوسف زهرا! زشما پُر شدم 
تا که اسیر تو شدم حُر شدم 
از دل دشمن به سویت پر زدم 
آمدم و حلقه براین در زدم 
آمده ام تا که قبولم کنی 
خاک ره آل رسولم کنی 
حرّ پشیمان تو ام یا حسین 
دست به دامان تو ام یا حسین 
یک نگه افکن همه هستم بگیر 
ای پسر فاطمه دستم بگیر 
روز نخستین به تو دل باختم 
در دل من بودی و نشناختم 
دست نیاز من و دامان تو 
کوه گناه من و غفران تو 
ناله ی العفو بُوَد بر لبم 
تا صف محشر خجل از زینبم 
روی علی اکبر تو دیدنی است 
دست علمدار تو بوسیدنی است 
مهر تو کُلّ آبروی من است 
هستی من خون گلوی من است 
چه می شود کشته ی راهت شوم؟ 
خاک قدم های سپاهت شوم؟ 
حرّ ریاحی به درت آمده 
فطرس بی بال و پرت آمده 
با نگه خویش کمالم بده 
وز کرم خود پر و بالم بده 
بال من از تیغه ی شمشیرهاست 
سینه ی تنگم سپر تیرهاست 
مقتل خون، اوج کمال من است 
تیر محبت پر و بال من است 
بال بده، فطرس دیگر شوم 
طوطی گهواره ی اصغر شوم

ََََََََََََََََََََََََََََ

من حر روسیاهم العفو یابن الزهرا 
سنگین بود گناهم العفو یابن الزهرا 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
حر با همه گناهش، برگشته در پناهت 
آیا شود ببخشی، او را به یک نگاهت؟ 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
دیشب ز خیمه هایت، بانگ عطش شنیدم 
تا صبح گریه کردم، آه از جگر کشیدم 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
ای تشنه لب حسین جان، جانم شود فدایت 
از اشک چشم خود آب آورده ام برایت 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
اگرچه رو سیاهم، خط سعادتم ده 
تا جان کنم فدایت، اذن شهادتم ده 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
افتاده ام به پایت تا دست من بگیری 
هم دست من بگیری، هم هستِ من بگیری 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم 
راضی کنم به خونم مظلومه خواهرت را 
اذنم بده ببوسم دست برادرت را 
شرمنده از بتولم، کن از کرم قبولم

]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

بسته در زنجیر خجلت دست و پایم یا حسین

نیست غیر از تو کسی مشکل گشایم یا حسین

ای خدا را چشم، من حُرّ خطاکار توام

چشم پوشی کن خدا را، از خطایم یا حسین

با همه جرم و خطایم ای یم لطف و کرم

هست در کوی تو امیّد عطایم یا حسین

گر چه از غفلت شدم بیگانه ات، راهم بده

آشنایم آشنایم آشنایم یا حسین

از سپهسالاری لشکر گذشتم، آمدم

چهره بر پای علمدار تو سایم یا حسین

کاش می مردم نمی بستم سر راه تو را

یا زاوّل قطع می شد هر دو پایم یا حسین

جان زهرا مادرت اوّل گناهم را ببخش

بعد از آن در کوی عشقت کن فدایم یا حسین

گر جدا سازد عدو با تیغ، بند از بند من

از تو. نتواند کند آنی جدایم یا حسین

ای که فرمودی مرا مادر بگرید در عزات

آمدم مادر بگرید در عزایم یا حسین

عضو عضوم عاشق زخم از دم تیغ بلاست

تا تنم صد پاره گردد، کن دعایم یا حسین

با چنین اشعار جان سوز و نوای آتشین

شافع (میثم) به فردای جزایم یا حسین

ََََََََََََََََََََََََََََََََََ

 

    عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم 
    گناهی از تمام کوه ها سنگین تر آوردم 
    من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم 
    تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم 
    به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما 
    دلی صد پاره تر از لاله های پرپر آوردم 
    نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت 
    ولی بر حنجر خشکیده ات چشم تر آوردم 
    غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان 
    فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم 
    گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم 
    قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم 
    سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد 
    زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم 
    همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی 
    به خود بالیدم و مانند فطرس پر برآوردم 
    بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست 
    که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم 

    ******************************





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 آبان 1392





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic