نکته های آموزنده و شیرین زندگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :علی ملائکه
نویسندگان

سینه ام بود حسینییه ی غمهای حسین

ای سرت چون ماه سرگردان به روی نیزه ها

از غمت خون عقده بسته در گلوی نیزه ها

خاطرات كربلا از پیش چشمانم گذشت

تا برآمد صوت قرآنت ز روی نیزه ها

آمدی با سر به دیدارم كه برگردد، حسین

دیده ی مردم ز محمل ها به سوی نیزه ها

من فدای حنجر خشكت كه نوشیدست آب

گه ز جام دشنه ها، گاه از سبوی نیزه ها

از فراق اكبرت، قلب رقیه آب شد

كاش این دختر نگردد رو به روی نیزه ها

ای «موید»! تا بیابم آن سر ببریده را

می روم با پای دل در جستجوی نیزه ها


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 

از سر نیزه دعایی كن سوای این و‌ آن

چون امیدی نیست دیگر به دعای این و آن

جاده ای هستم كه پایانم تویی امّا بدان

مانده روی بغض هایم ردّ پای این و آن

تا علم افتاد بی مولا و بی صاحب شدم

می چكد خون دلم از طعنه های این و آن

صبر هم اندازه ای دارد برادر تا به كی

سر ببینم در میان دست های این و آن

نعل ها تقسیم می كردند با بی دقتی

پاره های جسم پاكت را برای این و آن

دخترت را سنگ ها از بس اذیت كرده اند

می پرد از خواب شب ها با صدای این و آن

"البلاء للولا" پس هر چه پیش آید خوش است

كربلا ماییم یعنی مبتلای این و آن



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

مردم که روی ماه تو بر هم نشان دهند

چون خیر مقدم است که بر میهمان دهند

زخمی بود که بر تن مجروح من رسد

با هر اشاره ای که سرت را نشان دهند

ای سر چنین که بر سر نی جلوه گر شدی

ترسم که کودکان تو از غصه جان دهند

ای میر کاروان خبری هم ز ما بگیر

بنگر چه رنج ها که بر این کاروان دهند

ما را برند بر سر بازار روزها

شب ها به کنج خلوت زندان مکان دهند

بیم گنه مدار «مؤید» که روز حشر

بر دوستان فاطمه خط امان دهند


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هلالم ای مه تابان زینب!

سرت آتش زده بر جان زینب

از آن ترسم که روی خاک افتی

بیا از نیزه بر دامان زینب

***

شکسته طاق ابروی هلالت

نمانده جای سالم در جمالت

ندارم معجری زخمت ببندم

بمیرم عاقبت از این خجالت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامن زلف تو در دست صبا افتاده است

که دل خسته ام این گونه ز پا افتاده است

گر چه سرنیزه گرفته است سرت را بر سر

پیکرت روی تن خاک رها افتاده است

چه کنم این قدر از نیزه نیفتی پائین

تا به این جا سرت از نی دو سه جا افتاده است

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت

که چنین نای تو از شور و نوا افتاده است

باز هم حرمله افتاده به جان اُسرا

گوش کن ولوله بین اسرا افتاده است

همه دارند به دنبال کسی می گردند

دخترت گم شده ای وای کجا افتاده است؟!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من آن یاس کبود لاله پوشم

که داغ لاله ها شد بار دوشم

گرفتار غم و آزادۀ دهر

خریدار بلا و گل فروشم

در این شهر غریب از مردمی ها

صدای آشنا آید به گوشم

سری خواند به روی نیزه قرآن

که آوایش ز سر برده است هوشم

گمانم صوت قرآن حسین است

حسین است این و صوت او سروشم

سرت نازم برادر جان حسینم

چرا افکندی از جوش و خروشم

تو استادی و من شاگرد دَرسَت

که با قرآن خود کردی خموشم

به آیاتی که خواندی بر سر نی

به راهت تا نفس دارم بکوشم

نریزم تا به یادت دامنی اشک

به کام خشک تو، آبی ننوشم

اگر سر را زدم بر چوب محمل

چو دریا در درون خود به جوشم

شهید من دعا کن خواهرت را

که دیبای شهادت را بپوشم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گر عشق تویی رواست حیران گردم

از دیر نشینان بیابان گردم

یک عمر مسیحی شده بودم تا که

امروز به دست تو مسلمان گردم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حورا و طناب؟ وای بر من!

قرآن و شراب؟ وای بر من!

ناموس پیمبر و کنیزی

در شام خراب؟ وای بر من!

در پیش نگاه چند دختر

چوب و لب باب؟ وای بر من!

پیشانی ماه و ضربت سنگ

خورشید و خضاب؟ وای بر من!

در بزم شراب، کس ندیده

ریزند گلاب، وای بر من!

ده طایر پر شکسته، با هم

بسته به طناب، وای بر من!

گیسوی به خونْ کشیده بر رخ

گردیده حجاب، وای بر من!

کی دیده کسی دهد به قرآن

با چوب جواب، وای بر من!

در بزم شراب قلب زینب

گردیده کباب، وای بر من!

پوشیده سکینه از کف دست

بر چهره نقاب، وای بر من!

شد ظلم به اهل بیت «میثم»

بی حدّ و حساب، وای بر من!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیا و درد دلم را دوباره درمان کن

مسیر سخت مرا با نگاه آسان کن

صدای زخمی خود را به گوش من برسان

مرا ز نیزه به یک یا اُخیه مهمان کن

دلم گرفته برادر، برای خواهر خویش

بیا و باز تلاوت کلام قرآن کن

اگر چه سنگ زنندت بیا و دشمن را

ز معجزات نفس های خود پشیمان کن

هلال یک شبۀ من، که گفته رویت را

به پشت ابرِ کبودی چنین تو پنهان کن

به اشک چشم یتیمان کسی نظر نکند

گهی نگاه ز نیزه به اشک طفلان کن

تمام دور و برم پُر شده ز نامحرم

نگاه تُند بر این اهل نامسلمان کن

حدیث غُربت ما را همیشه می خواند

حسین من به «وفائی» نگاه احسان کن


 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


تو آفتاب منی با چنین جمال حسین

مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسین

گرفته روی تو را گر چه خون و خاکستر

تو آفتاب وجودی و بی زوال، حسین

سرت به نیزه و قرآن به لب، جلالی نیست

به جز جلال خدا فوق این جلال، حسین

ز شور نغمۀ قرآنت ای عزیز دلم

ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسین

به راه عشق تو ای تشنه کام، زینب را

سرِ شکسته بود بهترین مدال، حسین

سر شکستۀ من با سر بریدۀ تو

ز پاره پارۀ دل دارد اتصال، حسین

قسم به پیکر پامال تو که نگذارم

کنند خون شریف تو پایمال، حسین

یزید اگر به اسارت کشانده اهلت را

کشم حکومت او را به ابتذال، حسین

کنم حرام بر او شهد زندگانی را

که او حرامِ خدا را کند حلال، حسین

ز کودکان ز پا اوفتاده گیرم دست

اگر که سیلیِ دشمن دهد مجال حسین

به هر یکی ز صغیران به گریه می نگرم

تو را ز من طلبد با زبان حال، حسین

زبان حال "مؤید"، غلام تو، این است

من و جدایی از تو بُود محال، حسین


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
غمگین تر از پاییزم و ابر بهارم

از من گرفته کربلا دار و ندارم

ماندم تک و تنها در این شهر مدینه

رفته است دیگر دلخوشی از روزگارم

قلب زمین و آسمان ها تا قیامت

می سوزد از این گریه یعقوب وارم

خواب از دو چشم بی قرار من گرفته

نیزه نشینی همه ایل و تبارم

بزم شراب و خیزران ، اشک سکینه

سی سال از این غصه ها شب زنده دارم

سی سال این پیراهن خونی بابا

برده تمام صبر قلب بی قرارم

سوغاتی ویرانه دلگیر شام است

لرزیدن در لحظه های احتضارم

تنها به جرم گریه بر سالار زینب

روزی بدون سایبان گردد مزارم

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ

سینه ام بود حسینییه ی غمهای حسین

یاد آن خاطره ها بیت عزا را سوزاند

من نه  امروز که در کربلا جان دادم

از همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با همان تیر که در حنجره ای ترد و سفید

تارهای عطش آلود صدا را سوزاند

از همان لحظه که می سوختم و می دیدم

تازیانه همه ی پیکر ما را سوزاند

خیمه ای شعله ور افتاد زمین وناگاه

چادر دختری از جنس حیا را سوزاند

وای از آن بزم که در پیش اسیران حرم

خیزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

دیدم آتش ز سر بام به سرها می ریخت

گیسوان به سر نیزه رها را سوزاند

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

سر ِ تورا به رویِ نیزه آشیان دادند

مرا به مجلس نامحرمان مكان دادند

جماعتی كه نمك خورده یِ علی بودند

به خواهرت سر ِ بازار ِ كوفه نان دادند

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

ما برای دفن شاه کربلا آماده‌ایم

رو به سوی قتلگاه و علقمه بنهاده‌ایم

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین

یک بدن صد پاره از شمشیر و تیر خنجر است

این گل دامان لیلا یا علی اکبر است

یک بدن بی‌دست و سر مانده کنار علقمه

مثل مادر اشک ریز و در عذایش فاطمه

سیزده ساله گلی افتاده در دریای خون

از حنای خون شده سر تا به پایش لاله‌گون

لاله‌ها پیداست اما غنچه پرپر کجاست

پیکر سرباز ششماهه علی‌اصغر کجاست

جسم یاران حسین ابن علی بر روی خاک

از دم شمشیر و خنجر قطعه قطعه چاک

از کنار علقمه آید صدای زمزمه

می‌چکد بر جسم ثارالله اشک فاطمه

یوسف زهرا حسین واحسینا واحسین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه

چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه

برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد

ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه

کسی نبود که رو سوی این دیار نهد

خـدا تمـام شما را جـزای خیر دهد  

بنی اسد نگرید این خجسته تنها را

ستارگان زمین، ماه انجمن‌ها را

نصیبتان شده قدر و سعادتی امروز

شما به خاک سپارید این بدن‌ها را

به هـر بدن که رسیدید احترام کنید

به زخم‌ نیزه و شمشیرها سلام کنید

بنی اسد تن انصار رو به‌ روی شماست

که دفن پیکرشان، جمله آرزوی شماست

کمک کنید در این سرزمین پیمبر را

نگاه مادر ما فاطمه به سوی شماست

اگـر شمـا، نشناسید این بدن‌ها را

معرّفی کنم، این پاره پاره تن‌ها را

بنی اسد همه رو سوی قتلگاه کنید

به پیکری که بوَد غرق خون نگاه کنید

به مصحفی که شده آیه‌آیه گریه کنید

ز آه خود، رخ خورشید را سیاه کنید

تنی کـه ریخته از هم چگونه بردارید

کمک کنید، که یک قطعه بوریا آرید

بنی اسد تن پاک برادرم اینجاست

که عضوعضو وجودش ز هم جداست جداست

هر آنکه دید ورا گفت این رسول خداست

کمک کنید که این جان سیدالشهداست

دل حسین نـه تنها گسسته از داغش

پس از پدر کمر من شکسته از داغش

بنی اسد نگهم بر دو شاخۀ یاس است

بر آن نشانه لب‌های سیّدالناس است

به احترام بگیرید هر دو را سردست

ادب‌کنیدکه این دست‌های عباس است

نه دست مانده به جسم مطهرش نه سری

خــدا بـه مـادرش ام البنین کند نظری

بنی اسد گل صدپاره‌ای، در این چمن است

شهید بی زرهی، پاره‌پاره پیرهن است

ادب کنید که این ماه سیزده ساله

پسرعموی عزیزم، سلالۀ حسن است

به تیر و نیزه تن پاره‌پاره‌اش سپر است

ز حلقه‌های زره، زخم‌هاش بیشتر است

بنی اسد بدنی پشت خیمه مدفون است

دل رباب و دل فاطمه بر او خون است

مزار اوست همان روی سینۀ پدرش

ز خون او گل روی حسین گلگون است

هنوز هست به سوی حسین دیدۀ او

سـلام «میثم» بــر حنجـر بریـدۀ او






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 آبان 1392





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic